یا مقلب القلوب

سلام

امسال اصلا دل و دماغ عید دیدینی و بگو و بخند و آجیل خوردن و ....ندارم .و الحمدلله به بهانه کنکور ٨٨همه رو خواهم پیچوند ......

از ٢۴ فروردین ٨٧ تا حالا دل و دماغ خیلی چیزا رو دیگه ندارم ....به عید دیدنی بچه های ٢۴ فروردین که فک میکنم .....اینجا با همه اب و تابش دیگه برام رنگی نداره !

دارم میبُرم .....نمیدونم خوبه یا نه .اما ازون موقع تا حالا دیگه هیچ وقت از ته دل نخندیدم .

یه احساس خسران شدید همه وجودم رو گرفته .هر لحظه که به بچه ها فکر میکنم باز مثل همون لحظه شنیدن خبر داغون میشم ......گُر میگیرم.بغض میکنم و گاهی هم بارون میگیرم ...........

خیلی سعی کردم مث اونا بشم اما ......بازم مثل همیشه ...نشد ...نمیشه .

شهید شدن سخته ...........مث نگهداری کردن از یه انبار پر از کاه در اتاقی که دور تادورش شعله های اتش گرفته ......یه لحظه غفلت کنی .....یه سوتی که بدی .....یه بی احتیاطی که کنی ..جلوت همه اش دود میشه میره هوا .........و باز تو میمونی و دستای خالی !

کاش تو کنکور ٨٨ خدا قبولم کنه !!!! کاش اون مهر قبولی ها کنار اسم منم هک شه ......

اینروزا دل و دماغ هیچی رو ندارم ......جز بوی سیبی که مژده ی کربلا بده ....کربلایی ابدی ......