گفته بودي مي آيي! من نيز سالهاست كنار پنجره اميد چشم در افق انتظار دوخته ام . هر روز سراغت را از خورشيد مي گيرم . هرشب شكوه فراقت را با ستارگان مي گويم . اگر آمدي و نبودم ، سراغم را از پنجره ها بگير . آنها از چشمان بيقرار و خسته ام با تو خواهند گفت . از سروهاي باغ انتظار كه با اشك فراق آبياري شده اند . از فرياد لحظه‌ها كه در سكوت تنهائيم بغض پنجره را مي شكست . اگر نيك بنگري خاكسترم را پاي پنجره خواهي ديد
                     الهم عجل لوليک الفرج