بسم الله

سر کلاس جامعه شناسی بودیم ...خودت هم بودی ....این را مطمئنم ....بی خود نمیخواهد وانمود کنی که نشنیدی ....همان که رفتی و دیگر برنگشتی تا ما بارها برویم و برگردیم کافی است برای ان که بزرگواریت را به رُخ مان بکشی ....

تو محاکمه میشدی ....در دادگاهی که فقط قاضی بود و شاکی .....سکوت کرده بودی و هیچ نمیگفتی ....نه از صبح عروسی ات که رفتی و تا 3 ماه برنگشتی و نه دختر کوچکت که تا دو ماه بعد از تولدش ندیدی اش ....ساکت نشسته بودی و  میشنیدی و لبخند میزدی.... نگفتی تمام سالهای نیش و کنایه شنیدن همسرت را ...نگاه های چپ مردان همسایه و سرخ شدن بانوی ات را .....لالایی هایی که هر شب  جواب بابا گفتن های فاطمه ی کوچک تو بود  را برایشان تعریف نکردی......ومحاکمه میشدی ....فاطمه ی کوچک تو امسال دانشجو شده بود ..... با سهمیه ی یک عمر بی پدری ....با سهمیه ی شهدا ء

لبخند نزن که دیوانه ترم میکنی ......اینها را نگفتم که بشنوی همه اش را خودت میدانی  ! گفتم که اینبار من محاکمه ات کنم ....که چرا میان حرف های من یا همان حرف های نگفته ی تو که من روایت میکردم  ، بغضی فرستادی تا فرصتی شود برای استاد و عوض کردن بحث؟! چرا میخواهی انقدر به رُخ مان بکشی مردانگی ات را ؟