بسم الله

با آن همه خوبی که تو هستی .....با آن همه مهربانی و زیبایی ات ....با آن همه بخشندگی و جودت ....وقتی گاهی ....فقط گاهی ،یادم میرود تورا ،دلم میگیرد ....نه ازینکه تورا یادم رفته است ....ازینکه با این همه بدی ام .....با این همه لجبازی ام ....با این همه زشتی ام ....چه طور است که یادت نمیرود مرا .....

انگار بیخود نیست که خدا شده ای !

فکر نکن حالا که اوضاع بر وفق مُراد است و حالم خوب است دلم هوای تو را دارد ....نه ....وقتی که نا خوشم روی صحبت با تو را ندارم . نه آنکه نیازی نباشد .

امشب دلم گرفت .....که نکند به بهانه ی باد بادک های رنگی .....به بهانه ی پسته و بادم بخواهی مرا از سر خودت باز کنی !

میدانی که بچه ی بی مادر، بادبادک و پسته و بادام چاره اش نمیشود چه برسد به توئی که خدای منی !

دلم گرفت که نکند دلم را حواله ی کسی دیگر کنی .....دلم فقط دست خودت باشد....به خودت مگر امانت نداده ام ؟! تو هم که امانت دار خوبی هستی .....خیالم راحت است ، پس !

دلم برایت تنگ شده است ...برای حسین ات هم ! برای دیدن" الا جمیل "هایی که زینب (سلام علیها ) دید ! کربلا را ندیده نَمیران مرا ! بگذار ببینم بوم ِ عاشقانه ترین نقاشی ِ دنیا را !

یا سُبحان ُ یا ذالمَّن و البیان !