بسم رب الحسین

باور کرده بودم که دل های سیاه را هم میپذیری .....شدت و ضعفش را نمیدانستم .منتهای کرمت را امروز درک کردم ....

تو بگو به من ،

از التماس چشمانم چه خواندی که اجابت کردی آرزوی همه ی عمرم را ؟

وقتی اسم کربلایت از روی صفحه ی مانیتور ، روی سطح خیس چشمانم هک شد ...باور داشتم بزرگی ات را .....دل سیاهم را اما نمیدانستم ، اینبار با کدامین  بهانه به جمع مسافران کربلایت وصله کنم ......تو اما وصل کردی !

کوچکی سینه برای قلبی که از شوق تو به تپش دراید را تا به امروز نفهمیده بودم.

قلبم نمیتپد دیگر جز برای تو .....

انگار که لحظه ی جدا شدن روح از بدنم بود .....وقتی شنیدم مسافر کربلایم کردی !

پ.ن :

امروز خبر دادند که آقا به بهانه ی مسابقه ی وبلاگ نویسی و یک یادادشت وبلاگی ناقابل ،ناچیز ترین کنیزش را دعوت کرده است به عاشقانه ترین بوم ِ نقاشی دنیا !!

هیچی نمیتونم بگم .....فقط میتونم بگم :

امیری حسینِِِِ و نعم الامیر