بسم الله

تلفن را برمیداری..... باز احوال پرسی ِهمیشگی .....هندوانه بود که کامیون کامیون زیر بغلش میزدی .....زندگی است دیگر با همین چیزهایش باید قاپ طرف را بدزدی برای خر سواری هایی که بعدن شایدلازم شد بدهد .همه حرفهایش را گوش میدهی .تائید میکنی . تحسین میکنی ....گاهی منبر میروی وخزعبل میبافی .....ذهنش را در وایتکس ِ حرفهایت میگذاری .....سفید ِسفید میشود از تو ! باز ادامه میدهد .....گوش میدهی .....چون نمی بیندت میتوانی لا اقل کمی تعجب کنی از حرف هایش ....گاهی با پوزخندت مخالفتت را نشان دهی ...اخم کنی ولی در عین حال احسنت بگویی و تائید بچسبانی بیخ حرف هایش ....

تمام میشود حرف هایتان .گوشی را میگذاری و نه با اعتقاد به ان حرف هایی که برایش منبر رفته بودی ، که با همان باطن ِ بی تفاوت و بی قید ات رو مبل ِ خسته ی گوشه ی پذیرایی لم میدهی ! و بی هدف زل میزنی به نقطه های رنگی ِ صفحه ی تلوزیون ....

بازیگری ِ تو انگار تمام شدنی نیست ! یک گریمور حرفه ای شده ای ....برای رفع و رجوع چین و چروک های باطن ات !

پ.ن :

دلم کشیده بود یک چیزی بنویسم .....بی هیچ پیش زمینه ای شروع کردم به نوشتن ....شد این !