سفر به بهشت

.

بالاخره بعد از سالهای هزاره ای که از عمرسه نقطه ی اینجانب گذشت گویا قرار است سفری کنیم به بهشت بهشتی که تا به حال برایم دست نایافتنی بود بهشتی که قرار بود به بها دهند ولی ...........به من میخواهند بدهند به بهانه .........بار ها بار سفرم را بستم که بروم ازین خانه اما راهی به جای دیگری نداشتم جز راهی که به چاه بود .........چمدانم را بستم چشم امیدم را دوختم به راهی که برساندم به خانه ای عظیم به بهشتی گمشده در وجودم ........................راه را نشانم دادند شلمچه بود .......شلمچه ای که بار ها هم دیگر را صدا کرده بودیم نه او مرا صدا کرده بود و از من صدایی نشنیده بود انگار!..........این بار نمی دانم از کدامین نوایم برات شلمچه را گرفتم ..............اما هر چیز که میدهند از آقای خراسان است همو که قلبم سالها اسیر گنبد طلایی اش است ......! 

.

.

اصلا نمی خواستم اینجوری بنویسم شروع نوشتنم با یه پیش زمینه دیگه ای بود ولی خب اینجوری شد دیگه شاید اینو از اول متنم هم بفهمید اولش یه جورایی  خودمونی ووسط هاش .........یه هو میریم تو خاکی .

.

میرم دعا تون کنم فقط یادتون نره هر دیدی یه بازدیدی داره یادتون نره دعام کنید