ازمسجد شهدای هویزه اومدیم بیرون !

چه جایی بوئ چه هوایی چه حالی یه تیکه از بهشت یه تنفس که میکردی انگار تموم سلوا های بدنت دوباره از نو می شد

تو راه برگشت همش انگار یه چیزی جا گذاشتم انگار یه تیکه از وجودم دیگه همراهم  نیست

هرچی فکر کردم همه چیزا مو اوورده بودم جز یه چیز که هرکار کردیبم نتونستم با خودم برش گردونم

دلم رو اونجا جا گذاشتم ...........

خوش به حال دلم الان اونجاس !

.

8/12/85

.

این یه تیکه از دست نوشته ام بود تو اوتوبوس که داشتیم از هویزه برمیگشتیم

.

نماز مغرب و عشا رو اونجا بودیم فک کن بین قبر شهدا نماز خوندیم رو ابرا خیلی خوب بود اما مدتی که اونجا بودیم خیلی کم بود خییییییییییییلی :اینم عکسش :

.