سلام

دوباره گرفتم لب پرتگاه بغلم زد گذاشتم اینور یه اخم کرد گوشم رو گرفت و

گفت بچه حواست کجاست !!؟

دلخور بود میگفت منو دوباره دست کم گرفتی انگارباورم نمیشه که رب العالمینه ......دست خودم نیست خب این شیطون بی همه چیز هی در گوشم میخونه خدا پر...... خدا دیگه دوستت نداره ......تو رو چیکار با خدا .......

ولی وقتی از همه جا موندم و دور خودم یه چرخ زدم خوب همه جا رو با پریشونی و غریبونه نگاه کردم  اشکام که اومد لب مژه هام شونه هام که افتاد لبام که ورچیده شد دستام که از روی در موندگی تو موهام رفت یه وقت از پشت هاله ی اشک چشمام خدارو دیدم زانو زده بود یه کم دور تر تا چشمم افتاد بهش بغلش رو  بازکرد  نگاه مهربونش ممتد روم بود . یه لبخند هم  که هم تلخ بود هم شیرین رو لباش تا دیدمش بغضم ترکید دوییدم طرفش خودمو پرت کردم تو بغلش  بغلم کرد دستاشو دورم جمع کرد و اونقدر سرم رو شونه هاش بود که خوابم برد وقتی بیدار شدم دوباره سر جام بود گذاشته بودم سر جام بازم منو با خودش نبرد ولی جای بوسه اش رو لپ هام هنوز قلقلکم میداد کف دستم نوشته بود :

اقرابُ اِلَیه مِن حَبل الوَرید  دیگه گریه نکنیا خودم پیشتم ...

.