فقط هوالعشق

اگه یه ادم منطقی هستی نخون اگه حوصله یه ادم دیوونه رو نداری نخون

 اگه میخوای ترحم کنی نخون نخون نخون!

.

داشت با خودش حرف میزد این روزا زیادی تنها شده بود حال و حوصله هیچ کس رو نداشت .....تو این دنیای دراندشت هیچکی نبود که حرفاشو بفهمه ...برداشت بد نکنه ....زود قضاوت نکنه ...درکش کنه ...!

یه عالمه حرف تو دلش مونده بود نمیدونس چیکار کنه کلی بغض تو گلوش رسوب کرده بود نمیدونس رو شونه ی کی خالیشون کنه !!خسته بود ولی  نمیدونس کجا برطرفش کنه کی برطرفش میکنه گاهی اوقات اونقدر نا امید میشه که بار ها ارزوی مرگ میکنه ....

حالش ازین دنیا و تموم ادمای دور و برش و تموم قانون هاش به هم میخوره ریخت خودشو هم که تو اینه میبینه حالش به هم می خوره وقتی زل میزنه تو اینه و تو دلش میگه چه چشمای قشنگی حالش به هم میخوره وقتی تو دلش میگه عجب قیافه ی خوبی دارم حالش به هم میخوره ...اینکه چشماش باید حتما ببینند و بینی اش حتما باید بو حس کنه و دستاش حتما باید لمس کنه حالشو به هم میزنه....!

.اینکه هر روز دقیقا بیست و چهار ساعته حالشو به هم میزنه  اینه خورشید همیشه گرم میکنه دیوونه اش میکنه .....نمیخواد چیزی همیشگی باشه این همه قانون حالشو به هم میزنه اینکه اگه دو دقیه بخواد دماغشو بگیره و نفس نکشه میمیره براش زجر اوره .میخواد داد بزنه فریاد بکشه ................دیگه تحمل قفسی که در و پنجره هاش از قانون ساخته شده رو نداره نداره نداره...

.....میخواد رها شه...

از هر قانونی از هر بی قانونی از هر چیز و هر کس ........میخواد خودش باشه ...نه نه خودش هم نه میخواد خَلاء باشه........حتی ازینکه همیشه یه ارزوی براورده نشده داره حالش به هم میخوره .............ولی نمیدونه چرا ........نمیدونه چرا قراره همیشه حالش بهم بخوره ......

                .نمیدونه چرا ؟چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟