داشت به ماه رمضون فکر میکرد .........به این که چقدر خوشحاله که خدا تو این مهمونی بزرگ راهش دادن .......اصلن باورش نمیشد .......اخه اون کجا و خدا کجا .

درست مثل سیندرلا که تو مهمونی پادشاه شرکت کرد ......یادش افتاد که فرشته به  سیندرلا گفته که فقط تا ساعت دوازده شب وقت داره تو مهمونی باشه اخه لباساش جادویی بود و بعد از ساعت دوازده دوباره اون لباسای خوشکلش برمیگشت به اصلش .....همون لباسای کهنه و وصله دار !

دوباره یاد خودش افتاد یادلباسایی که برا مهمونی خدا تنش کرده !لباسایی که دوست داشتنیش کرده بود

 نمازهاش ،روزه هاش ،

مهربونی هاش، خوش اخلاقی هاش،

مناجات های سحرهاش با خدا

 اما این دفعه این فرشته نبود که تعیین وقت میکرد واسه لباسها .........

این خودش بود که تصمیم میگرفت که تا کی این لباسا تنش باشه.........

خدا کنه اخر رمضون مثل سیندرلا لباس خوشکلامون غیب نشن  !

.

.