بهت خبر دادن که میخوای بری مشهد این بار از هجوم سختی ها رمقی برای شادی  کردن نداشتی ....ارام فقط قطره ای اشک از گوشه چشمت خیال جاری شدن کرد و شد .و دستانت انگار میدانست که حتی اشکانت از این همه پیاده روی خسته شدند چون بی تامل مهارش کرد .......

همه دلتگی ها و غصه هایت را جمع کردی داخل کوله پشتی ات .......و رفتی که همه را یکی یکی برای اقا سوغات ببری .........مثل همیشه ..........اینبار دستی پر تر از خالی های همیشه ..........

سرت را پایین انداختی دوباره به دو جفت کفش هایت چشم دوختی .......چقدر دلت برایشان میسوخت ......این همه سال میدوند و به هم نمیرسند ......اه میکشی!

.

با سنگینی یک نگاه به خودت می ایی سرت را بالا میگیری .......دوباره گنبد طلا همان مرحم درد های همیشگی .....نگاهش میکنی و اولین بغض را به حسابش واریز میکنی ......

جولوتر میروی فقط کمی و دوباره بر میگردی با خودت میگویی همین جا بشین هنوز چشمانت کوچک است برای حرم دیدن .......

.

دلت میشکند و ارام اشک میریزی ازین همه غربت و تنهایی و گناه ......ازین همه دست و پا زدن و جولو امدن و با یک طوفان دوباره پرت شدن به عقب ....فقط به گنبد زل میزنی ،بی رمق.....و منتظری زل که نه ،منتظری کسی فقط یک نگاهت بیاندازد و لی .......دلت میلرزد ....مگر میشود اقا نگاهم نکند!؟ .....دومین بغض را به حسابش واریز میکنی ....زار میزنی .....بی صدا.. ولی خیس !

نا امید میشوی  سرت را پایین میاندازی چیزی زیر لب میگویی و برعکس میشوی که بروی .......

.

صدایت میکند، مهربان ،مثل همیشه .....بر میگردی تند و بی درنگ کوله بارت را رها میکنی که تند تر بدوی ..........میدوی با تمام سرعت و پرت میشوی در آغوش اقا  ....

 انقدر گریه میکنی که هق هق ات میگیرت ......نوازش اقا ......تورا آرام میکند .....قرار شد بروی .....ولی دلت را نبری ....و نبردی .همان جا گذاشتی پیش اقا بماند !

راستی کوله بارت یادت رفت ..........نه یادت نرفت ........اقا از تو دزدید.

تمام غم و غصه هایت را......

.

.

پ. ن :

۱- عید فطرت مبارک .

۲- برا هم دعا کنیم تو اولین تَک شیطون بعد از عید فطرت پاتک یادمون نره ......