*هوالانیس *

تصمیم گرفتم یه روز با خدا قهر کنم ....نه،یه روز فکر کنم اصلا خدایی وجود نداره .....شروع کردم :

صبح که از خواب بیدار شدم نمیدونستم باید از کی تشکر کنم که هنوز زنده ام گفتم باشه تشکر نمیکنم ....ولی ته دلم یه جوری بود .خواستم صبحونه بخورم همینکه لقمه اومد نزدیک دهنم یادم اومد هر روز بسم الله می گفتم ولی نه امروز قهرم .

سریع لقمه رو خوردم و قورت دادم نه انگار نمی چسبه بیخیال صبحونه شدم و بلند شدم.

 لباسامو پوشیدم که برم بیرون وای اینبار از کی بخوام مواظبم باشه ؟!بازم بیخیال ....اَه چقدر قدم هام سنگین شده ...تو دلم ارزو میکردم فقط یه بار بگم توکلت علی الله !نه، نمیشه

 رسیدم مدرسه دوستم رو دیدم داره گریه میکنه یه مشکل لا ینحل داشت .......وای حالا از کی بخوام کمکش کنه ؟سرمو رو به کودوم آسمون جز آسمون خدا بلند کنم ؟اصلن جز اون کسی نمیتونه مشکلش رو حل کنه وای امروز چقدر غریب و بدبخت شدم ......ظهر شد موقع نماز ..همه بچه ها داشتن میرفتن سمت نماز خونه !

حالا من چیکار کنم ؟

تصمیمم رو گرفتم دلمو زدم به دریا سرمو انداختم زیر و گفتم :خدایا چاکریم غلط کردم

 بسم الله گفتم وضو گرفتم و رفتم نماز خونه

الله اکبر(جز تو کی رو دارم ؟) ...بسم الله الرحمن الرحیم (قربونت برم مهربونم )الحمدالله رب العالمین (حتی من پرگناه هم بی تو روزم شب نمیشه )الرحمن الرحیم (ایول داری ...محشری )..........

.

خدایا آشتی