به نام خدای صفر و یک  

صفرِ صفرِ صفر، نه منفی یک و نه یک. فقط صفر بود هیچ ارزشی برای خودش قائل نبود ....تنهایی داشت دیوانه اش میکرد هیچ وقت به خودش اجازه نمیداد به یک پیشنهاد دوستی بدهد

 آخر چه طور ممکن است قبول کند با صفر بی ارزشِ گرد و گلوله دوست شود یک همیشه با دو میپرد .....اصلن یک از چه چیز صفر باید خوشش می امد که به پیشنهادش جواب مثبت میداد...هیچ!

انگار او باید همیشه یک صفر تنها می ماند ....اما هر از چند روزی دوباره فکر دوستی با یک به سرش میزد نه که نخواهد با دو یا سه دوست شود ها نه ! ولی میگفت فوقش یک که یک پله با من فاصله دارد مرا بپزیرد...انها که عمرن با من دوست شوند ....

یک روز با خودش گفت زندگی پر از ریسک است مرگ یکبار شیون یکبار دلش را به دریا زد و سراغ یک رفت همینکه با هم روبرو شدند هر دو خندیدند ....انگار هر دو منتظر یکدیگر بودند نگاهی به سر روی هم انداختند هر کدام کلی با ارزش تر شه بودند یک 9 پله بالا رفته بود و ده شده بود و صفر 10 پله بالا رفته بود و10 شده بود .....از انروز صفر با ارزش شد او با دو 20 میشد با سه 30 میشد و با صد 1000 میشد .........

وخدا هیچ چیز را پست خلق نکرد این ماییم که در جای خود قرار نمیگیریم .