یا حبیب من لا حبیب له

کار هر روزش همین بود، گاری چوبی اش را بر میداشت و راه می افتاد یکی یکی تمام کارتن های مغازه ها را برمیداشت ...نمیدانستم اخر سر با انها چه میکند !؟اما هرچه بود برایش در امدی داشت که زندگی اش را میگذراند. سر ظهر که میشد چند تایی جمع کرده بود ....

داشتم نگاهش میکردم یکی ازهمان روزهایی که مشغول جا دادن کارتن ها روی گاری اش بود .......

باد پر گرد و غباری وزید برای لحظه ای نا خوداگاه چشمانم بسته شد باز که کردم اولین نگاهم استئصال پیر مرد را دید. نا خود آگاه نگران کارتن هایش شدم .

چشمم به طرف گاری لغزید ....کارتن هایش نبود .....همه را باد کف خیابان پخش کرده بود و ماشین ها بی تفاوت از رویشان میگذشتند ....بی تفاوت به اینکه همه دارایی یه نفر است، این کارتن ها .....در یک چشم به هم زدن همه چیزش به باد رفت !!!

.