والله خیر الماکرین

.

تلفن زنگ میخورد ...و تو فقط گریه میشنوی و اسم برادرت را از میان زجه هایی پی در

 پی ....هزار بار میمیری و زنده میشوی و میشنوی که کانون ......

نه باورذت نمیشود ...کانون ؟همان حسینیه ساده خودمان ؟نه نه غیر ممکن است اخر

برای چه ؟ به چه جرمی ؟

نمی فهمی کی گوشی از دستت میافتد و کی خودت رو میان انبوه جمعیت جلو حسینیه

میبینی .....بغض گلویت را چنگ میزند ...نمیدانی باید گریه کنی ؟گریه برای چه ؟ مگر چه

 اتفاقی افتاده ؟ مگر اینجا همان خیابان شهید اقایی همیشگی نیست ؟ 

خدایا این چه کابوسی ست ؟...............صدای فریادی به خود ات میاورد و وانتی به سرعت

 از کنارت رد میشود چشمت روی جسد لای پتوی پشت وانت خیره می ماند و بغض ات

 میترکد ....اری این همان کانون همیشگی ست ...دیگر اشک هایت را بیشاز این  حبس

نمیکنی .....و هق هق میکنی ...خدایا ...........

جلوتر میروی ...خدایا ....چرا همه خونی اند ....خدایا چه شده است ؟ نمیفهمی چه طور

 جمعیت را کنار میزنی و جلو میروی اینبار هر اشنایی میبینی فقط متعجب نگاهش میکنی

 و سریع تر میدوی ....چرا این راه انقدر کش دار شده اس ....صدای اژیر امبولانس ها دیوانه

ات کرده است ...میخواهی فریاد بکشی کجا میبرید خواهرانم را ؟کجا می برید برادرانم

را ............اما فقط متعجب مینگری .....

هنوز هم باورت نمشود .....نه .....اتفاقی نیافتاده است ......خدایا تو بگو هیچ نشده

است ...تو بگو  

.

لینک های مربوط :

اخرین اخبار - رجا نیوز -یه نسل سومی- دنیای راه راه- نحل-عطر سیب-نقدونه- عطریاس-

حرف های زورکی- نامحرمانه

  

چه بی کفن به دامنم شهید شد برادرم

چرا تو رفته ای و من هنوز مانده در قفس

چو اشکهای روشنم شهید شد برادرم

چه دستها که در هم و دعای شنبه های ما

خیمه ز خاک بر کنم شهید شد برادرم

خدای مهربان من تو خود گواه جان من