تعريف مي کنند در زمانهاي قديم يه عالم بزرگواري از يه ده رد مي شده مردم ده

 

از اون خواستند که چند روزي تو ده بمونه يه روزبعد از نماز از اين عالم خواستند

 

يه مقدار براشون صحبت کنه عالم رفت بالاي منبر گفت مردم مي دونيد مي خوام

 

چي بگم ؟!همه گفتند :بله !عالم هم گفت :خب اگه مي دونيد که هيچي ميدونيد ديگه

 

لازم نيس من چيزي بگم .فردا دوباره گفتند آقا توروخدا ديشب که منبر نرفتيد

 

امشب براي ما يه منبري بريد .رفت بالاگفت :مردم مي دونيد چي مي خوام بگم

 

؟!همه گفتند نه !گفت :من برا آدمايي که هيچي نمي دونند حرفي ندارم و اومد پايين

 

شب سوم مردم گفتد آقا !يه عده مي گيم بله يه عده هم مي گيم نه .عالم گفت مردم

 

مي دونيد چي مي خوام بگم ؟يه عده گفتند بله يه عده هم نه !عالم گفت خب اونايي

 

که ميدونن برا اونايي که نمي دونن بگن و اومد پايين .همه تعجب کردند .سال بعد

 

دوباره اين عالم بزرگوار مي خواست ازاين ده رد شه .مردم که حسابي از قضييه

 

پار سالي سوخته بودند به ايشون گفتند :آقا حضرت عباسي مثل پارسال سر ما نيار

 

!برو بالاي منبر دو کلام حرف حساب بزن اين بازي ها چيه؟!قرار گذاشته بودند

 

هرچي آقا پرسيد کسي چيزي نگه عالم رفت بالاي منبر گفت:مردم از شما يه

 

سوالي دارم فکر مي کنيد اگه اختيارشما دست من باشه چه حکمي براي شما صادر

 

مي کنم ؟بهشتي يا جهنمي ؟همه سر هارو پايين انداختن و به اعمال خودشون فکر

 

کردند واجباتم چه طور ي بود؟مستحباتم؟زندگيم ؟ خانوادم؟اجتماعم؟.....همه به

 

خودشون فکر کردند همه سر ها پايين بود عالم بزرگوار فرمود: اگه دست من بود

 

مي گذاشتم تا قيامت تو همين حالت بمونيد !يعني  به خودتون نگاه

 

کنيد......!همين

 

بياين هرروز يه بارم که شده اعمال اون روزمون رو چک کنيم و روز بعد سعي

 

کنيم حتي اگه شده يه گناه کوچولو ي روز قبل رو ترک کنيم !به خدا سخت نيسا ما

 

تنبليم!