بسم رب الکریم  

روزه نمیگرفت ....نصیحت بردار هم نبود .یک دنده بود و لجباز .

در یخچال را باز کرد چشمش به خوشه های انگور جا میوه ای افتاد !بهترین خوشه را سوا کرد و شروع کرد به دانه کردن !!

دست پر از دانه های انگورش را که که بالا اورد تا بخورد نگاهش ماند روی

یکی از دانه ها....

دلش لرزید  .....با خودش گفت :

از خدا که شرم نمیکنی .حرمت روزه دار ها را هم که نداری .....دلت به حال این خوشه انگور بسوزد که دلش خوش است که  افطار دهان خشک روزه داری باشد !

روزه گرفت ....از فردای همان روز !

میبینی ؟!!

یک خوشه انگور هم گاهی مست میکند ادم را ...اگر ساقی خدا باشد !