هوالمحبوب

گفت : فقیرم .

گفتند: نیستی.

گفت : فقیرم ! باور کنید .

گفتند : نه! نیستی .

گفت : شما از حال و روز من خبر ندارید .

و حال و روزش را تعریف کرد . گفت که چقدر دستهایش خالی است و چه سختیهایی شب و روز می کشد . ولی امام هنوز فقط نگاهش می کردند .

گفت : به خدا قسم که چیزی ندارم .

گفتند : صد دینار به تو اگر بدهم حاضری بروی و همه جا بگویی که از ما متنفری ؟ از ما فرزندان محمد(ص) .

گفت : نه ! به خدا قسم نه .

-« هزار دینار ؟»

- نه ! به خدا قسم نه .

- دهها هزار ؟

-نه ! باز دوستتان خواهم داشت .

گفتند : چطوری می گویی فقیری وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی فروشی؟

« چطور می گویی فقیری وقتی کالای عشق به ما در دارایی توست ؟»

/ 4 نظر / 4 بازدید
آبشار

سلام خيييلي قشنگ بود ممنون ثروتمند ترين هستيم ولي از ثروتمون غافليم و ازش استفاده نمي کنيم

متعجب

سلام من نبايد اجازه بدم . خودم هم از تو کتاب پرسمان اوردم.کاش شما هم نوشته بودید از کتاب پرسمان ... واقعا کتاب قشنگیه شاید باز هم ازش اوردم ... موفق باشید باز هم به وبلاگ عجب سر بزنید ... یا علی

متعجب

سلام وبلاگ عجب به روز شد اگه قابل بدونيد خوشحال می شم ... ياعلی

.: آبجی پاييــــــز :.

سلام !! گاهي همين حكايت ها چيزهايي را زنده مي كند كه مدتها فراموش كرده ايم ... عالي بود !! راستي آپيده شده ... منتظرم يا حق!!